تبليغاتX
نفرت

راستی، می‌دانستید شما نماد آرزوهای بردبادرفته ما هستید؟

من امروز تلخم آقای خاتمی، خیلی تلخ، چای شیرین را همان اولِ صبحِ دوم خرداد 76 خوردیم و تمام شد، حالا پس از ده سال انگار فقط ته‌مانده‌های بدمزه و تلخش مانده است برایمان که هنوز هم چه بخواهیم، چه نخواهیم، یادآور شیرینیِ آن صبح قدیمی است.

من رای ندادم آقای خاتمی، حماسه خلق نکردم، قد این حرف‌ها نبودم آن‌زمان، شانزده سالم نشده بود، بیست و یک‌روز کم داشتم و حالا ده سال است که حسرت همان بیست و یک روز مانده است به این دل صاحب مرده‌ام که هی بیخودی هوای آن روزها را می‌کند و دلش غنج می‌زند بابت آن شادی‌های بی‌پایانی که لبخندِ همیشگی شما بر صورت‌های ‌ما نقش می‌زد.

می‌گویند سیاست چیز کثیفی است آقای خاتمی، پس چرا شما مثل جوان‌های ساده‌دلِ قدیمی، هنوز پاکی و صفایتان به دل می‌نشیند؟

ما زیاد از شما دلخور شدیم، آنقدر دلمان را شکستید که بی‌دل شدیم، یادتان هست وقتی که خیلی از دوم خرداد گذشته بود، دیگر دلمان با شما نبود؟ دلی نمانده برایمان، حالا که شما نیستید تا ما تمام دل‌شکستگی‌هایِ جوانی‌مان را گردنتان بار کنیم، می‌‌بینیم انگار ما دل سید اولاد پیغمبر را بیشتر شکسته بودیم، نکند برای شما هم دلی نمانده باشد؟

آقای خاتمی؛ شما می‌دانید چرا من وسط جنجال بنزین و گرانی و تحریم، یاد آرزوهای بربادرفته ده‌سال پیشم افتاده‌ام؟ یاد شما افتاده‌ام؟ می‌دانید آقای خاتمی، خاطره چیز خوبی نیست، آدم را خسته می‌کند، اوقاتش تلخ می‌شود بابت روزگاری که بود و حالا دیگر نیست. روزگاری بود، روزگار خوبی بود؟ بد را باید دیده باشید تا بتوانید خوب را معنا کنید. آ‌ن‌روزها فکر می‌کردیم شما روزهای خوب را از ما دریغ می‌کنید، مطمئن بودیم که می‌توانید بهترین باشید و نیستید، حالا اما انگار کافی است برایمان همین‌‌که بدترین نبوده‌اید.

می‌دانم، سرتان را درد آوردم، ما این‌روزها زیاد حرف می‌زنیم، از همه‌چیز و همه‌کس حرف می‌زنیم، در باب عالم و آدم و هرچه در آن است، اگر بدانید، اگر بدانید آقای خاتمی که ما این‌روزها، چقدر به آن سکوت‌های فرهیخته و معنادار شما نیازمندیم.

کارهای عجیب دیگری هم می‌کنیم، ما این‌روزها مدام افتخار می‌کنیم به چیزهایی که مطمئنم شما هیچ‌وقت فکر نمی‌کردید کسی بخواهد به داشتن‌شان افتخار کند، کسی اگر می‌گشت و می‌گشت و گوشه‌ای از این افتخارهای امروزی را نشانتان می‌داد، شما شاید، نه، مطمئنا سرافکنده می‌شدید بابت دانشگاهی که دیگر دانشگاه نیست، بابت شبح بدترکیب جنگ، بابت صورت خونی زنی در خیابان. اما ما افتخار می‌کنیم، باید افتخار کنیم، حق مسلم ماست همه این افتخارها، حق بی‌چون‌وچرای مایی است که به شما و دوم خردادمان افتخار نکردیم.

 

 

 

 

 

 

آقای خاتمی دلم برا اون روزا تنگه... برا شما حرفاتون و لبخندای قشنگتون که به آدم امید میداد.

 

 

پرتو سخن ارگان رسمی  مصباح یزدی :

عمامه ‌به‌سرهايي مثل خاتمي، بيشترين ضربه را به اسلام زدند!!!!

 

کی اسلامو خراب کرد؟!!!! آقای خاتمی؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 13:16  توسط خیلی تنها | 
مراکز خدمات مشاوره مايکرو سافت   

 

مطالبي که مي خونيد مکالمات تلفني واقعي ضبط شده در مراکز خدمات مشاوره مايکروسافت در انگلستان هست

*

مرکز مشاوره : چه نوع کامپيوتري داريد؟
مشتري : يک کامپيوتر سفيد...

*

مشتري : سلام، من «سلين» هستم. نمي تونم ديسکتم رو دربيارم
مرکز : سعي کردين دکمه رو فشار بدين؟
مشتري : آره، ولي اون واقعاً گير کرده
مرکز : اين خوب نيست، من يک يادداشت آماده مي کنم...
مشتري : نه ... صبر کن ... من هنوز نذاشتمش تو درايو ... هنوز روي ميزمه .. ببخشيد ...

*

مرکز : روي آيکن My Computer در سمت چپ صفحه کليک کن.
مشتري : سمت چپ شما يا سمت چپ من؟

*

مرکز : روز خوش، چه کمکي از من برمياد؟
مشتري : سلام ... من نمي تونم پرينت کنم.
مرکز : ميشه لطفاً روي Start کليک کنيد و ...
مشتري : گوش کن رفيق؛ براي من اصطلاحات فني نيار! من بيل گيتس نيستم، لعنتي!

*

مشتري : سلام، عصرتون بخير، من مارتا هستم، نمي تونم پرينت بگيرم. هر دفعه سعي مي کنم ميگه : «نمي تونم پرينتر رو پيدا کنم» من حتي پرينتر رو بلند کردم و جلوي مانيتور گذاشتم ، اما کامپيوتر هنوز ميگه نمي تونه پيداش کنه...

*

مشتري : من توي پرينت گرفتن با رنگ قرمز مشکل دارم...
مرکز : آيا شما پرينتر رنگي داريد؟
مشتري : نه.

*

مرکز : الآن روي مانيتورتون چيه خانوم؟
مشتري : يه خرس Teddy که دوست پسرم از سوپرمارکت برام خريده.

*

مرکز : و الآن F8 رو بزنين.
مشتري : کار نمي کنه.
مرکز : دقيقاً چه کار کردين؟
مشتري : من کليد F رو 8 بار فشار دادم همونطور که بهم گفتيد، ولي هيچ اتفاقي نمي افته...

*

مشتري : کيبورد من ديگه کار نمي کنه.
مرکز : مطمئنيد که به کامپيوترتون وصله؟
مشتري : نه، من نمي تونم پشت کامپيوتر برم.
مرکز : کيبوردتون رو برداريد و 10 قدم به عقب بريد.
مشتري : باشه.
مرکز : کيبورد با شما اومد؟
مشتري : بله
مرکز : اين يعني کيبورد وصل نيست. کيبورد ديگه اي اونجا نيست؟
مشتري : چرا، يکي ديگه اينجا هست. اوه ... اون يکي کار مي کنه!

*

مرکز : رمز عبور شما حرف کوچک a مثل apple، و حرف بزرگ V مثل Victor، و عدد 7 هست.
مشتري : اون 7 هم با حروف بزرگه؟

*

يک مشتري نمي تونه به اينترنت وصل بشه...
مرکز : شما مطمئنيد رمز درست رو به کار برديد؟
مشتري : بله مطمئنم. من ديدم همکارم اين کار رو کرد.
مرکز : ميشه به من بگيد رمز عبور چي بود؟
مشتري : پنج تا ستاره.

*

مرکز : چه برنامه آنتي ويروسي استفاده مي کنيد؟
مشتري : Netscape
مرکز : اون برنامه آنتي ويروس نيست.
مشتري : اوه، ببخشيد... Internet Explorer

*

مشتري : من يک مشکل بزرگ دارم. يکي از دوستام يک Screensaver روي کامپيوترم گذاشته، ولي هربار که ماوس رو حرکت ميدم، غيب ميشه!

*

مرکز : مرکز خدمات شرکت مايکروسافت، مي تونم کمکتون کنم؟
مشتري : عصرتون بخير! من بيش از 4 ساعت براي شما صبر کردم. ميشه لطفاً بگيد چقدر طول ميکشه قبل از اينکه بتونين کمکم کنيد؟
مرکز : آآه..؟ ببخشيد، من متوجه مشکلتون نشدم؟
مشتري : من داشتم توي Word کار مي کردم و دکمه Help رو کليک کردم بيش از 4 ساعت قبل. ميشه بگيد کي بالاخره کمکم مي کنيد؟

*

مرکز : چه کمکي از من برمياد؟
مشتري : من دارم اولين ايميلم رو مي نويسم.
مرکز : خوب، و چه مشکلي وجود داره؟
مشتري : خوب، من حرف a رو دارم، اما چطوري دورش دايره بذارم؟


 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 10:18  توسط خیلی تنها | 
 

سلام

خوبی؟

از دوریت و از نبودنت و از نداشتنت خیلی غصه دارم

اما خوشحالم. میدونی چرا؟

چون:

می دونی چقدر دلم برات تنگ شده نیازی به گفتن نیست.

دیگه گناه نمی کنیم.

حتما روابط عاطفیت با اون بهتر شده.

فکر کنم دیگه زیاد اضافه کاری نداشته باشی و خسته نشی.(البته این از لحاظ مادی بده!)

داشتیم از هم ۲ تا موجود افسانه ای میساختیم اما الان یه خرده احساسمون رقیق تر شده.

خیلی دوست دارم اسمتو بگم اما...

ولش کن. آشنای دیروز من! تو هنوزم آشنایی. توی لحظه هایی که خیلی تحملش برام سخت بود تو پیشم بودی

مگه میتونی برام غریبه بشی؟؟؟

من همیشه به یادتم با قاصدکم به یاد تو میفتم تو هم اگه دیدی بدون من برات فرستادم. آخه من کیو دارم به جز تو که براش قاصدک بفرستم...

میدونم که دوسم داری و میدونی که دوستت دارم

میدونم که منو کمتر از اون دوس داری و تو هم میدونی که اون تو رو بیشتر از من دوس داره

خوشحالم که وبلاگمو میخونی درست عین قدیما.عین ۱ سال پیش...

دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم.مثل دیوونه ها شدم!

اما دوری بهتره.آخه تو یه آدم مجازی هستی برا من و منم یه آدم مجازی برا تو.

تو ازدواج کردی.اگه فقط خودت بودی طوری نبود. مسئله اونان. تو باید فقط و فقط به اونا فکر کنی. میدونم که میدونی به خاطر زندگیت از زندگیت اومدم بیرون.

کسی چه میدونه؟ شاید تو اون دنیا همو دیدیم. اونوقت تو حوریا رو ول میکنی میای پیشما!

خوب دیگه نمیدونم این نامه ی سرگشاده رو چطوری تموم کنم؟

خیلی بدون تمامه!

کسی که همیشه براش آشنایی:...

تمام!           

این عکسا همه تقدیم تو:

 

 

      

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 9:20  توسط خیلی تنها | 

 

همین الان الان از خوابیدن  خیلی خوشم میاد.......

از اینکه همین الان پاشم از رو صندلی برم ولو شم رو زمین از همه بیشتر خوشم میاد

برم چشامو ببندم و بخوابم

خواب........

از کاکادو خوشم میاد...

از حموم خوشم می اد...

از اینکه ساعتاها بشینم زیر دوش............... خیلی بیشتر خوشم میاد........

از مادر ای. کی.یو.سان خیلی خوشم می اومد ولی هیچ وقت نفهمیدم چرا از پسرش دور بود؟ مگه دوسش نداشت، خوب پس چرا نمی آوردش پیش خودش.....

از اون ساندویچ چرکولکیای بیرون دانشگاهم خوشم میاد!!...

(چرکولکی: خیلی بهداشتی!!!)

از صدای اومدن sms خوشم میاد!

از اینکه در دسترس نباشه بدم میاد...

از اینکه در دسترس نباشم ولی خیلی خوشم میاد...

از معصومیتی که میگن تو چهره دارم خوشم میاد...

از کسایی که اینو میگن هم خوشم میاد...

از اینکه چشام وحشیه بیشتر بیشتر خوشم میاد...........

از کمپوت گیلاس خوشم میاد...

از آسانسور خوشم میاد...

آسانسوری که هیشکی توش نباشه بیشتر خوشم میاداااا....

از آخر ماه بدم میاد...

از گزارش عملکرد  دادنای ماهانه بدم میاد...

از سالانه ش بیشتر از اون بدم میاد....

از ایمیلای ringo خوشم میاد...

از یاهومسنجر بدم میاد...

از این  خیلی خوشم میاد...

از بوی کتاب نو خوشم میاد...

از دیوونه ها بیشتر خوشم میاد ...

.

.

.

تو چی ؟ از چی خوشت می آد بیشتر ازهمه؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 18:6  توسط خیلی تنها | 
نمیدونم چرا یه مدته هی قاصدک میبینم! شاید حدودن ۳ روزه که ۲۰ تا قاصدک اومدن جلو پام منم برشون داشتم بهشون گفتم از کی برام خبر اوردی؟! بعد یواشکی توی گوشش گفتم که: برو پیش اون که دوسش دارم همین که چشاش افتاد بهت به یاد من بیفته بهش بگو دل من براش یه ذره شده...

بعد هم فووووت فووت قاصدک رفت تو هوا.

قاصدک آدرسو اشتباه نری

قاصدک بهش بگو دوسش دارم...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 18:20  توسط خیلی تنها | 

چقدر  گوش کردن  به آهنگ گل ارکیده توی  یه روز بارونی میچسبه

بارون خیلی قشنگه ! مگه نه؟  خصوصاْ وقتی دوش به دوش معشوقت راه بری 

بارون خیلی قشنگه  وقتی دستت  تو دست کسی باشه که با دیدن چشاش  هنوز دلت یوهو بریزه

بارون خیلی قشنگه ! وقتی بدونی یکی منتظرته  وقتی بدونی  یکی هست که دلش برای تو تنگ شه

بارون خیلی قشنگه! وقتی که تو هنوز عاشق باشی 

چقدر  عاشق بودن رو دوست دارم این که برای دیدن  معشوقت لحظه شماری کنی.

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 19:35  توسط خیلی تنها | 

علیرغم لذت نامتناهی احساس گناه می کنم.

 اشتباه کردیم.... تو رو نمیدونم اما  من دیشب خواب خیلی بدی دیدم. توی یه جایی شبیه دوزخ بودم. اگه تو فقط 1 گناه میکنی من 2 تا شایدم 3 تا.... شایدم بیشتر! گناههایی که هر دفعه زشتیشون برامون کمتر میشه. یادته روز اول که تلفنی صحبت کردیم صدات میلرزید؟ لعنت به من! با تو چیکار کردم که اینطوری شد.

من به خدا قول داده بودم که باهات قطع رابطه کنم. اما...

میخوام از امروز اینکارو کنم تو هم بهم کمک کن. نمیدونم کی این نوشته ها رو میخونی هروقت خوندی مهم نیست.مهم اینه که بهم کمک کنی. یه مدت که همو نبینیم از سر هم میفتیم البته! امیدوارم.

مراقب خودت و همسرت و دختر کوچولوت باش...

خداحافظ

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 10:8  توسط خیلی تنها | 
پنجشنبه شب دلم هوای بهشت زهرا رو کرد. حدودن ساعت ۵ از خونه زدم بیرون نیم ساعت بعد اونجا بودم. همیشه وقتی دارم میرم توی راه به خودم میگم: یه روز میارنت اینجا روزی که اینجا میشه خونه ی تو تا اونوقتی که اسرافیل توی صور میدمه. وای! این همه وقت؟! آدما که تو این دنیا زندگی می کنن با اینکه میدونن کوتاهه اما چقدر خونه شونو خوشگل می کنن؟ اما برای این همه وقت برای خوشگل کردن خونه ی ابدیمون چیکار کردیم؟

دیگه تقریبا رسیدم. اول میرم سر خاک مادر بزرگم که خیلی وقته نرفتم. سنگ قبرش خاکیه بالاش نوشته: مادر. یه سنگ سیاه. میشینم کنار خاکش چقدر شلوغه این همه آدم واسه چی شبای جمعه  میان اینجا؟ برا پر کردن اوقات فراغت؟ شایدم سر زدن به کسایی که توی غربتن. اما نه! اینجا برای من جای غریبی نیست. چشامو میبندم احساس سبکی می کنم. یهو صورت مامان بزرگم میاد توی نظرم. خونه شون که حالا مثل ویرونه شده.اون حوض اون درختا. اون ماهی های خوشگل قرمز. واااای مامان بزرگ چقدر دلم برات تنگ شده. چقدر دلم میخواد باز ببینمت. خودمو بندازم تو بغلت تو هم بگی: عسل! خودتو لوس کردی باز! یا لپمو بگیرم جلوی لبتو به زور ازت ماچ بگیرم. تو برام قصه بگی...

کاش اون روزا تکرار میشد. 

شروع میکنم به گریه کردن. یه دختر کوچولو یه جعبه شیرینی میگیره جلوم. یه شیرینی بر میدارم چه رسم قشنگی داریم ما ایرانیا:خیرات کردن و فرستادن ثوابش به روح کسی که همه چیزمون بوده. ولی این رسم قشنگ مثل همه ی رسمای دیگه داره توی روزمرگی ما گم میشه. یه بطری نوشابه پیدا میکنم سنگ قبر مامانیو میشورم.مادر بزرگ گلم!  ۵ تا بچه! کدومشون میاد بهت سر بزنه؟ چقدر همش حرص میخوردی؟ یعنی ثریا استخدام میشه؟ مهناز و شهناز به هم  حسادت نکنن.چرا حمید دیر کرده؟ براش اتفاقی افتاده؟! علی آسم داره مواظبش باش. فریبا چرا رژیم نمیگیره! قند شوهرت بالاست مواظبش باش. صبح که میشد به خونه ی همشون تلفن میزدی. اما این بی معرفتا... میدونم اگه زنده بودی میگفتی این حرفا رو نزن بنده خداها کار و گرفتاری دارن! آخه مامانی چه کاری؟ چه گرفتاریی؟  مهمونی دادنو مهمونی رفتن گرفتاریه؟ یا ۱۰۰۰ امین سالگرد  ازدواج گرفتن؟! یا شایدم جشن تولد گرفتنو بهش میگن گرفتاری! وای مامانی نمی دونی چقدر از دیدنشون حالم بد میشه.

از سر خاک مامانی بلند میشم بهش قول میدم هفته ی بعد هم یه سر بهش بزنم. سنگ قبرشو میبوسم و سوار ماشین میشم.

میرم سر خاک بابا بزرگم که هیچوقت ندیدمش اما دوسش دارم.

همیشه تعریفشو از همه شنیدم. میشینم توی پله ی کنار مزار. سنگ قبر خراب شده دیگه حکاکی ها رو نمیشه خوند. کی میاد درست کنه؟! به اطراف نگاه میکنم اینجا خیلی خلوته میزنم زیر گریه نمیدونم چرا.

دلم هوای یه چیز تازه کرده هوای یه حس تازه بابایی میخوام سبک شم. سرمو میزارم روی سنگ اما سختی سنگو حس نمی کنم. سنگ قبرو میشورم و وقت خداحافظی بهش قول میدم که هفته ی دیگه هم باز بیام پیشش. سوار ماشین میشم احساس سبکی می کنم.حس می کنم از یه زیارت برگشتم بیخود نیست میگن زیارت اهل قبور. یه حالت رقت قبل پیدا کردم.

از الان به خودم قول میدم که همیشه شبای جمعه یه سر برم بهشت زهرا و فاتحه بخونم برا آدمایی که هیچکس ازشون یاد نمیکنه. اونا خیلی تنهان...

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 18:45  توسط خیلی تنها | 
 

یه مدته هر چی از خدا می خوام بهم میده. باورم نمیشه!!! حتی چیزایی که با دلیل و منطق جور نیست!

اما نمی دونم چرا یه چیزی که خیلی وقته میخوامو بهم نمیده؟! برام عجیبه. به خودم میگم شاید مصلحت نیست.

اما خدا جون خودت میدونی بهتر از منم میدونی. اگه می شه آرزومو برآورده کن. عین همه ی آرزوهای دیگم که فکر میکردم دست نیافتنیه. خدای من ممنونم ازت .درسته بعضی وقتا غم میدی اما بعدش حس میکنم خیلی بزرگتر شدم. حس میکنم از همسن و سالام یه سر و گردن بالاترم. به خاطر همه ی تجربه های قشنگ ممنووووووووووون

خدایا بازم مثل همیشه نگام فقط و فقط به دستای توست. خودت میدونی چقدر دوستت دارم رحمتتو ازم دریغ نکن.

خدایا به چشام نگاه کن! رحمتت میزاره بندت که فقط امیدش به رحمتته دست خالی برگرده. خدا جونم بازم کمکم کن مثل همیشه

از طرف یکی از بنده هات که خیلی دوستت داره....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 13:50  توسط خیلی تنها | 

 

امروز صبح تو کتابخونه ی دانشگاه با دوستم داشتیم درس میخوندیم. یه دختری هم کنارمون نشسته بود نیم ساعت بعد یه پسری اومد کنارش توی کتابخونه نشست. هر دوشون انگار تو دنیا تنهان. سلام! خوبی؟ خسته نباشی!...

 

همین یه بهونه ای شد که من برم تو دنیای خودم. یاد تو افتادم بهتره بگم یاد خودمون. چقدر روزای قشنگیو با هم داشتیم.یادته؟ به گذشته نگاه کن. دور نیست انگار همین 1 ساعع قبل بود.

 صبح ها ساعت 5 تلفن میکردی: الو! سلام صبح به خیر! ساعت 8 کلاست دیر نشه… و من که تازه بیدار شده بودم  میگفتم واااای و از رو تختم نیم خیز به ساعت نگاه میکردم بعد با خیال راحت باز میخوابیدم. ولی تو اونقدر گیر میدادی تا بلند شم و نمازمو بخونم.

شبا ساعت 10 اس ام اس میزدی که شب به خیر. خوابای قشنگ ببینی… خواب مننننننننن. جیش و مسواک یادت نره!

نمی دونم یهو چی شد. همه چی به هم ریخت. میدونی چه دعایی می کنم؟ اینکه هر بلایی سرم اوردی هر بهانه ی دروغی که جور کردی… خدا از سر تقصیرت نگذره….

اما…

اما نه. باید یاد بگیرم یاد بگیرم که: بی تفاوتی متضاد عشقه نه نفرت…

وقتی گفتم: برام سخته که بی تو باشم.

 با بی تفاوتی گفتی: گریه کن سبک می شی.خالیت می کنه. و من گریه کردم… نمی دونم این اشک چی بود؟ اما همه ی مهرتو از دلم برد.

 

صدای دوستم منو از دنیای خیالیم بیرون اورد: ماشین حساب داری؟!

این دو تا هنوز اینجان. چشاشون برق میزنه لباشون پر خنده است. با هر چیز کوچیکی میخندن. دلم میخواد برم به دختره بگم: بهش دل نبند اگه هم بستی گریه کن…

گریه کن گریه قشنگه…

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 12:11  توسط خیلی تنها | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
از زندگی متنفرم. نمی دونم چرا بعضی آدما 2 دستی چسبیدن بهش!!! تو چه جوری هستی؟!

نوشته های پیشین
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
پیوندها
رخنه در نور
راز سکوت دل
یوسف
زیبای خفته
یک روحانی و همسریابی اینترنتی!
تنها صداست که میماند
شعر
همه چی!
دل برا عشقه!
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM