![]() |
![]() |
|
|
امروز صبح تو کتابخونه ی دانشگاه با دوستم داشتیم درس میخوندیم. یه دختری هم کنارمون نشسته بود نیم ساعت بعد یه پسری اومد کنارش توی کتابخونه نشست. هر دوشون انگار تو دنیا تنهان. سلام! خوبی؟ خسته نباشی!... همین یه بهونه ای شد که من برم تو دنیای خودم. یاد تو افتادم بهتره بگم یاد خودمون. چقدر روزای قشنگیو با هم داشتیم.یادته؟ به گذشته نگاه کن. دور نیست انگار همین 1 ساعع قبل بود. صبح ها ساعت 5 تلفن میکردی: الو! سلام صبح به خیر! ساعت 8 کلاست دیر نشه… و من که تازه بیدار شده بودم میگفتم واااای و از رو تختم نیم خیز به ساعت نگاه میکردم بعد با خیال راحت باز میخوابیدم. ولی تو اونقدر گیر میدادی تا بلند شم و نمازمو بخونم. شبا ساعت 10 اس ام اس میزدی که شب به خیر. خوابای قشنگ ببینی… خواب مننننننننن. جیش و مسواک یادت نره! نمی دونم یهو چی شد. همه چی به هم ریخت. میدونی چه دعایی می کنم؟ اینکه هر بلایی سرم اوردی هر بهانه ی دروغی که جور کردی… خدا از سر تقصیرت نگذره…. اما… اما نه. باید یاد بگیرم یاد بگیرم که: بی تفاوتی متضاد عشقه نه نفرت… وقتی گفتم: برام سخته که بی تو باشم. با بی تفاوتی گفتی: گریه کن سبک می شی.خالیت می کنه. و من گریه کردم… نمی دونم این اشک چی بود؟ اما همه ی مهرتو از دلم برد. صدای دوستم منو از دنیای خیالیم بیرون اورد: ماشین حساب داری؟! این دو تا هنوز اینجان. چشاشون برق میزنه لباشون پر خنده است. با هر چیز کوچیکی میخندن. دلم میخواد برم به دختره بگم: بهش دل نبند اگه هم بستی گریه کن… گریه کن گریه قشنگه…
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 12:11 توسط خیلی تنها |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
از زندگی متنفرم. نمی دونم چرا بعضی آدما 2 دستی چسبیدن بهش!!! تو چه جوری هستی؟!
|
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1386 اردیبهشت 1386 |
| پیوندها |
|
رخنه در نور راز سکوت دل یوسف زیبای خفته یک روحانی و همسریابی اینترنتی! تنها صداست که میماند شعر همه چی! دل برا عشقه! |
|
RSS
|