تبليغاتX
نفرت - یه حس غریب..
پنجشنبه شب دلم هوای بهشت زهرا رو کرد. حدودن ساعت ۵ از خونه زدم بیرون نیم ساعت بعد اونجا بودم. همیشه وقتی دارم میرم توی راه به خودم میگم: یه روز میارنت اینجا روزی که اینجا میشه خونه ی تو تا اونوقتی که اسرافیل توی صور میدمه. وای! این همه وقت؟! آدما که تو این دنیا زندگی می کنن با اینکه میدونن کوتاهه اما چقدر خونه شونو خوشگل می کنن؟ اما برای این همه وقت برای خوشگل کردن خونه ی ابدیمون چیکار کردیم؟

دیگه تقریبا رسیدم. اول میرم سر خاک مادر بزرگم که خیلی وقته نرفتم. سنگ قبرش خاکیه بالاش نوشته: مادر. یه سنگ سیاه. میشینم کنار خاکش چقدر شلوغه این همه آدم واسه چی شبای جمعه  میان اینجا؟ برا پر کردن اوقات فراغت؟ شایدم سر زدن به کسایی که توی غربتن. اما نه! اینجا برای من جای غریبی نیست. چشامو میبندم احساس سبکی می کنم. یهو صورت مامان بزرگم میاد توی نظرم. خونه شون که حالا مثل ویرونه شده.اون حوض اون درختا. اون ماهی های خوشگل قرمز. واااای مامان بزرگ چقدر دلم برات تنگ شده. چقدر دلم میخواد باز ببینمت. خودمو بندازم تو بغلت تو هم بگی: عسل! خودتو لوس کردی باز! یا لپمو بگیرم جلوی لبتو به زور ازت ماچ بگیرم. تو برام قصه بگی...

کاش اون روزا تکرار میشد. 

شروع میکنم به گریه کردن. یه دختر کوچولو یه جعبه شیرینی میگیره جلوم. یه شیرینی بر میدارم چه رسم قشنگی داریم ما ایرانیا:خیرات کردن و فرستادن ثوابش به روح کسی که همه چیزمون بوده. ولی این رسم قشنگ مثل همه ی رسمای دیگه داره توی روزمرگی ما گم میشه. یه بطری نوشابه پیدا میکنم سنگ قبر مامانیو میشورم.مادر بزرگ گلم!  ۵ تا بچه! کدومشون میاد بهت سر بزنه؟ چقدر همش حرص میخوردی؟ یعنی ثریا استخدام میشه؟ مهناز و شهناز به هم  حسادت نکنن.چرا حمید دیر کرده؟ براش اتفاقی افتاده؟! علی آسم داره مواظبش باش. فریبا چرا رژیم نمیگیره! قند شوهرت بالاست مواظبش باش. صبح که میشد به خونه ی همشون تلفن میزدی. اما این بی معرفتا... میدونم اگه زنده بودی میگفتی این حرفا رو نزن بنده خداها کار و گرفتاری دارن! آخه مامانی چه کاری؟ چه گرفتاریی؟  مهمونی دادنو مهمونی رفتن گرفتاریه؟ یا ۱۰۰۰ امین سالگرد  ازدواج گرفتن؟! یا شایدم جشن تولد گرفتنو بهش میگن گرفتاری! وای مامانی نمی دونی چقدر از دیدنشون حالم بد میشه.

از سر خاک مامانی بلند میشم بهش قول میدم هفته ی بعد هم یه سر بهش بزنم. سنگ قبرشو میبوسم و سوار ماشین میشم.

میرم سر خاک بابا بزرگم که هیچوقت ندیدمش اما دوسش دارم.

همیشه تعریفشو از همه شنیدم. میشینم توی پله ی کنار مزار. سنگ قبر خراب شده دیگه حکاکی ها رو نمیشه خوند. کی میاد درست کنه؟! به اطراف نگاه میکنم اینجا خیلی خلوته میزنم زیر گریه نمیدونم چرا.

دلم هوای یه چیز تازه کرده هوای یه حس تازه بابایی میخوام سبک شم. سرمو میزارم روی سنگ اما سختی سنگو حس نمی کنم. سنگ قبرو میشورم و وقت خداحافظی بهش قول میدم که هفته ی دیگه هم باز بیام پیشش. سوار ماشین میشم احساس سبکی می کنم.حس می کنم از یه زیارت برگشتم بیخود نیست میگن زیارت اهل قبور. یه حالت رقت قبل پیدا کردم.

از الان به خودم قول میدم که همیشه شبای جمعه یه سر برم بهشت زهرا و فاتحه بخونم برا آدمایی که هیچکس ازشون یاد نمیکنه. اونا خیلی تنهان...

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 18:45  توسط خیلی تنها | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
از زندگی متنفرم. نمی دونم چرا بعضی آدما 2 دستی چسبیدن بهش!!! تو چه جوری هستی؟!

نوشته های پیشین
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
پیوندها
رخنه در نور
راز سکوت دل
یوسف
زیبای خفته
یک روحانی و همسریابی اینترنتی!
تنها صداست که میماند
شعر
همه چی!
دل برا عشقه!
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM